ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
414
معجم البلدان ( فارسى )
رأت فتية باعوالاله نفوسهم * بجنّات عدن عنده و نعيم « 1 » مبرّد گويد دولاب در جملهء « و لو شهدتنا يوم دولاب » غير منصرف است و از اين رو ، با اينكه مضاف اليه يوم است بجاى جرّ ، فتحه گرفته است . علت غير منصرف بودنش آن است كه نام شهر و غير عربى است ، و نكرهء بى الف و لام است ، و هرگاه الف لام بر سر او بيايد معرب خواهد شد ، و با كلمات عربى منصرف فرقى نخواهد داشت . دولاب بر وزن فوعال است ، مانند طومار و سولاف . و هر كلمهاى كه اسم خاصّ نباشد نكره است . مانند « رجل » كه چون همانندهايش اعراب مىگيرد . و مانند جمل و جبل و همانند اينها . و اگر واژه غير عربى خود در آن زبان معرفه باشد در عربى نيز الف لام نخواهد گرفت زيرا بىفايده خواهد بود . مانند : فرعون و هارون و ابراهيم و اسحاق . دولان [ - ] با نون پايانين بنا به گفتهء عمرانى نام جايگاهى است . دولتاباد « 2 » [ د ل ] جايگاهى در بيرون شيراز است . سپاهيانى كه از اين شهر به اهواز بروند از آن جايگاه خواهند گذشت . دولعيّه [ د ل ع ى ى ] با واو ساكن و عين بىنقطه نام ديهى بزرگ در فاصلهء يك روز راه از موصل در راه كاروانهايى كه به نصيبين مىروند قرار دارد . از آنجاست خطيب دمشق ، بو القاسم عبد الملك پسر زيد پسر ياسين دولعى « 3 » . او به دولعيه به سال 507 زاده شد و بر بو سعد پسر بو عصرون فقه آموخت و در موصل از تاج الاسلام حسين پسر نصر و در بغداد از عبد الخالق پسر يوسف و از مبارك پسر سهروردى و از كروخى حديث برشنود . او مردى زاهد پرهيزكار بود و مردم به وى اعتقاد نيكو داشتند . او به دمشق هنگامى كه اندرزگوى آنجا بود ، در دوازده ربيع يكم سال 598 در گذشت . دوما [ - ] در كوفه و نجف نام محلهاى است از آنها . و گويند نام آن « دومه » بوده است . زمانيكه عمر « اكيدر » فرماندار « دومة الجندل » را از آنجا براند به حيره آمد و در آنجا دژى بساخت و دومهاش ناميد . [ 625 ] دومان [ - ] با نون پايانين به گفتهء عمرانى نام جايگاهى است . دومه [ م ] ديهى از غوطه دمشق غير از « دومة الجندل » . يك دوست از دمشقيان براى من چنين نقل كرده بود . از آنجاست عبد اللّه پسر هلال پسر فرات بو عبد اللّه ربعى دومى « 4 » دمشقى . او در بيروت مىزيست و يكى از پرهيزكاران به شمار مىرفت . او از ابراهيم پسر ايوب حورانى و از احمد پسر عاصم انطاكى و از احمد پسر ابى حوارى و از هشام پسر عمّار حديث دارد . بو حاتم رازى و بو العباس أصمّ و محمد پسر منذر شكر هروى و بو نعيم استرآبادى و عبد الرحمن پسر داوود پسر منصور از وى روايت دارد . بو القاسم او را ياد كرده است . به دومه نسبت دارند گروهى از راويان حديث مانند : شجاع پسر بكر پسر محمد بو محمد تميمى دومى « 5 » او از بو محمد هشام پسر محمّد كوفى حديث آورده عبد العزيز كنانى نيز از وى روايت دارد . دوم الإياد [ د م ا ] با ياى دو نقطه زير ريشهء دوم در زبان تازى به درخت مقل گويند . دوم نيز به معنى سايهء مدتدار نيز باشد و آن جايگاهى است كه نامش در شعر ابن مقبل آمده است : قوم محاضرهم شتّى و مجمعهم * دوم الإياد و فاثور اذا اجتمعوا « 6 » دومة الجندل « 7 » [ ة ل ج د ] آغاز آن به فتح و ضمّ هر دو آمده است . ابن دريد فتحهء آن را انكار دارد و آن را غلط مىشمرد . در حديث واقدى « دوما الجندل » آمده . ابن فقيه آن را از كارگزارى مدينه دانسته ، گويد : از نام دوم پسر اسماعيل پسر ابراهيم گرفته شده است . زجّاجى گويد : دومان پسر اسماعيل بود ، گويند اسماعيل پسرى به نام دما داشته و شايد تصحيف باشد . ابن كلبى گويد : دما پسر
--> ( 1 ) . بامدادى كه بكر بن وايل برخاست و بر پشت اسبان بسوى تميم رفتيم مرز عبد قيس اوّلين مرز ما بود . و بزرگان « ازد » به پيشروى برخاستند . براى ايشان و هم پيمانانشان « يحصب » و « سليم » نيز عبد قيس اوّل مرز بود روزى دشوارتر از آن روز نديدم كه خون موج مىزد و سيلى به روى بچّهها مىزدند در دولاب زخم ديدند نه دولاب و دير « حميم » موطن او نبود اگر او در آن روز ما را مىديد سپاه ما چگونه خون كفّار را حلال كرده بوديم دوستان ما مردمى از خود گذشته بودند و جان خود را براى بهشت برين به خدا فروختهاند . بيت هفتم اين قطعه ، در چ ع 2 : 655 : 14 نيز ديده مىشود . ( 2 ) . لسترنج ص 214 از دولت آباد جبال ياد مىكند . ( 3 ) . ش . ش : 1763 از شذرات 4 : 236 ، طبقات سبكى 4 : 261 ، زركلى 4 : 304 ، بداية و النهايه 13 : 33 ، ذيل الروضتين 31 ، نجوم الزاهره 6 : 181 . ( 4 ) . ش . ش : 1745 نقل از همين معجمد . ( 5 ) . ش . ش : 1283 نقل از همين معجمد . ( 6 ) . گروهى كه پراكندگى بسيار دارند و جمع شدن ايشان تنها در « دوم الإياد » و « فاثور » مىباشد . ن . ك : چ ع 3 : 833 : 11 . ( 7 ) . تقويم بو الفدا - آيتى ص 113 ، 131 . احسن ع 69 ترجمه 103 : دومة ، دويمه .